تبليغاتX
شهر فرنگ

شهر فرنگ

شهر فرنگه از همه رنگه...

يك روز هم براي خودت اين كلام را

تكرار مي كني جواب سلام را

دست تو را براي چه بسته است زندگي؟

مي بندي اين فكر خراب عوام را

با من بگو نگاه دوم براي چيست؟

معني كن اين علاقه يا فعل حرام را

سوگند مي خورم به رگ هاي ملتهب

من مي كشم زمانه ي بي مرام را

الفاتحه... بخوان سرود مرا بخوان

اثبات مي كنم در اين عالم دوام را

+نوشته شده در 87/07/15ساعت17:12توسط یه شاعر | |

كجايي اي روزهاي كودكي؟
زول مي زنم به دفتر هاي خاطرات قديمي... خاطرات خنده دار و مسخره.
بازي هايي كه از خنده روده برت مي كند. و تو دوست داري همان بازي ها را تكرار كني. گاهي دلت مي خواهد كتاب الفبا را بگذاري جلوي خودت و از هر حرف ده بار بنويسي.
بابا آب داد...
آن مرد از باران آمد...
دوست دارم دوست هايم را دنبال كنم. بازيكنان از مدرسه بيايم. از ته دل بخندم. از ته دل بخندم و نخواهم بدبختي هاي دنيا را بشمارم. دوست دارم نقاشي بكشم . مداد رنگي هايم را بردارم رنگشان كنم.
صبح ها پاهايم را بچسبانم به ميز تلوزيون و آنقدر كارتون نگاه كنم تا چشم هايم درد بگيرد.
دوباره دست به سينه سر كلاس بنشينم و سرم را روي ميز بگذارم تا مبصر كلاس چند تا ستاره جلوي اسمم بگذارد. آخ ... چه كيفي داشت جايزه هاي آخر سال جلوي همه ي بچه ها.
دوست دارم  دوباره با يك چشمك بابا بپرم توي بغلش و گونه هايم را براي بوسه هايش جلو ببرم.
دوست دارم دوباره براي روزهاي مدرسه روزشماري كنم. و نزديك مهر بروم يك عالم مداد و دفترهاي خوشگل بخرم.
بوي كتاب هاي نو ... چقدر لذت دارد.
بغضي در گلويت مي شكند.
داري بزرگ مي شوي. و دلت تنگ مي شود براي روزهاي كودكي. هيچ وقت نمي تواني كودك باشي.
ديگر تمام شد. كودك درون همه اش شعار است.

 

+نوشته شده در 87/07/07ساعت16:7توسط یه شاعر | |

سلام به دوستاي خوب و بامعرفت

شايد من  تا مدتي طولاني وب نويسي نكنم. گفتم كه بگم نگيد من بي معرفتم. سعي مي كنم بهتون سر بزنم.

هميشه به يادتون هستم...

تا يه روزي...

خدانگهدار!

+نوشته شده در 87/06/10ساعت17:37توسط یه شاعر | |

* ناتانائيل آرزو مكن كه خدا را جز در همه جا در جايي ديگر بيابي.
* هر آفريده اي نشانه ي خداوند است. اما هيچ آفريده اي نشان دهنده ي او نيست....
* هر جا بروي جز خدا نخواهي ديد. منالك مي گفت خدا همان است كه در پيش روي ماست.
* ناتانائيل، هم چنان كه مي گذري به همه چيز نگاه كن و در هيچ جا درنگ مكن. به خود بگو كه تنها خداست كه گذرا نيست.
* اي كاش عظمت در نگاه تو باشد نه در چيزي كه بدان مي نگري.
* اعمال ما وابسته به ماست. هم چنان كه روشنايي فسفر به فسفر. راست است كه ما را مي سوزاند. اما برايمان شكوه و درخشش به ارمغان مي آورد.و اگر جان ما ارزشي داشته باشد، براي اين است كه سخت تر از برخي جان هاي ديگر سوخته است.
* عجبا! ناتانائيل، تو خدا را در تملك داري و خود از آن بي خبر بوده اي! تملك خدا يعني ديدن او. اما كسي به او نمي نگرد.
* ناتانائيل تنها خداست كه نمي توان در انتظارش بود. در انتظار خدا بودن،ناتانائيل، يعني در نيافتن اين كه او را هم اكنون در وجود خود داري. تمايزي ميان خدا و خوش بختي قائل مشو و همه ي خوش بختي خود را در همين دم قرار ده.
* خردمند كسي است كه از هر چيزي به شگفت در آيد.
                         

                                                                                                    مائده هاي زميني
                                                                                                           آندره ژيد 

*************************************************************************

«ولادت تنها نويد بخش زمينيان مبارك باد»
 
دوستان عزيزم زيباترين لحظه ها را براتون آرزو مي كنم. اميدوارم هر روزتان عيد باشد.
يادمان باشد:
انتظار آن نيست كه تمام روز را با چشمي اشكبار آمدن منجي خويش را طلب كنيم. آمدن منجي يعني بر پا شدن تمام خوبي ها در جهان. اگر هر كدام به خودسازي روي آوريم،مطمئن باشيد كه روز به روز به آن روز موعود نزديك مي شويم.

+نوشته شده در 87/05/26ساعت21:6توسط یه شاعر | |

«دولت ها هيچ وقت هيچ گلي بر سر ملتشان نمي زنند»

جمله اي بود كه خيلي از مردم به اين نتيجه رسيده اند. بهتره كمي دولت آقاي احمدي ن‍‍‍‍ژاد را بررسي كنيم:

1. زمين هاي 99 ساله خوب يا بد؟
اكثر كساني كه اسمشون براي اين زمين ها در اومده با شرط و شروط هاي بدي كه دولت گذاشته ترجيح داده اند قيد اين زمين ها را بزنند.

2. شهريه هاي در حال افزايش!!!!!!!
علاوه بر اينكه شهريه دانشگاه ها سر به فلك مي كشه، حالا ديگه شهريه مدارس نمونه دولتي و غير انتفاعي و ... هم شش برابر شده. باور كنيد با اين اوضاع اكثرا ترجيح مي دهند درس و مدرسه را ببوسند و بگذارند كنار.

3. برق ، آب ، گاز، بنزين...  چرا تعرفه هاي اينقدر زياد شده؟
ييهو چشمت مي افته به قبض گاز ميگي وا!!!!!!! مگه زمستون بوده و ما خبر نداشتيم. بعد مي بيني شونصدهزار تومان بدهي گذشته داري. بعد تازه دو زاريت مي افته كه نكته اي يادداشت فرموده اند كه تعرفه فلان به تعرفه فلان تغيير كرده. برق هم كه نداريم. كجاست انرژي هسته اي ما؟؟؟؟؟؟؟؟؟  بنزين هم كه هنوز ادامه داستان ...

4. آدم اخبار مي بينه. از مجلس محترم. اگه يه كم دقت كنيد. متوجه ميشيد كه نصف مجلس در حال اس ام اس بازي هستند!!!!تورم تا كجا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

5. كنكور معلوم نيست كه حذفه يا حذف نيست. اصلا ما تكليفمون چيه كه سال اول اين تصميم گيري جديد هستيم؟ نظام آموزشي چرا انقدر بي برنامه است؟

6.چرا مواد غذايي اينقدر گران هستند؟
7.چرا كشورمان اينقدر در هم و بر هم است؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
آقاي احمدي نژاد چرا؟

+نوشته شده در 87/05/21ساعت13:42توسط یه شاعر | |

همين جا
همين كنار اين درخت...
به روي پشت بام شهر
درخت، پير و كهنه است
ميان لاي و گل
ميان چشمه گير كرده است.
و مثل اينكه چشمه هم
از اينكه آب خويش
عصاره ي وجود خويش را
به خاطر درخت پير و بي ثمر
هدر دهد...
خسته است.
و روزهاي روز
درخت تشنه است
و ريشه هاي او
چه خسته و چه خشك
كم كمك
شكسته مي شود.
و روز بعد درخت
مرد...
و لاشه ي عظيم او
به روي چشمه هم سقوط كرده است
...............
درخت مرده است
و چشمه مرده است
آب مرده است....
************************************
سلام
با توجه به اينكه من مدرسه دارم كمتر مي تونم سر بزنم بهتون.
شرمنده...

+نوشته شده در 87/04/24ساعت14:21توسط یه شاعر | |

فرياد مي زند. و تو چقدر دلت مي خواهد فرياد بزني. در كنار او...
او براي هيچ دوراني نبود.
گاهي در دوران فراعنه... گاه در دوران علي... گاه در كنار حسين. و گاه
در كنار مسيح بود.
فكر مي كنم تنها كسي بود كه در تاريخ به دنبال انسان بود. و به دنبال
بودن... انسان بودن... چگونه انسان بودن! 
قدم بر مي داشت. مي سوخت. فكر مي كرد. مي نوشت. و فرياد مي زد.
به دنبال جانماز آب كشيدن نبود. به دنبال «عاشق بودن» بود. به دنبال
بهشت نبود. به دنبال«عارف بودن» بود.

شريعتي يك مثنوي معنوي بود. شمعي است در تمام دوران.
آزادگي را مي جست. در سنگ هاي اهرام... در فريادهاي علي... در

حرف هاي معلمش... و در نگاه تمام انسان ها.
اما حرف هايي بود كه او هر چه تلاش مي كرد، نمي توانست با كلمات
بيان كند. شريعتي «يعني حرف هايي كه براي نگفتن» داشت.
خودش مي گفت:
                   «  هنگامي كه يك انسان بزرگ را مي شناسيم، كه در
زندگي موفق زيسته است، روح او را در كالبد خويش مي دميم و با او زندگي مي كنيم.و اين ما را حياتي دوباره مي بخشد!»

و اگر تو او را بشناسي، روح او را در كالبد خويش مي دمي. و با او زندگي مي كني. و اين تو را حياتي دوباره مي بخشد. و هويت و انسانيتي دوباره.

سرشت او با فلسفه، حكمت و عرفان عجين است.از كوچكي فيلسوف بود.
با مترلينگ و بايزيد و شبستري و ... زيست. او برگزيده ايست از تمام
مردهاي بزرگ تاريخ. كه خداوند او را براي عصر ما، عصر انسان هاي پول پرست بيهوده فرستاد. و براي عصري كه انسان هاي جز «حيوان هاي دو پا» نيستند.

« راست مي گفت آن نويسنده ي آشناي من، كه من چشم هايم هميشه نيمه

باز است، و « مي خواهم بگويم كه هيچ چيز و هيچ كس در اين دنيا

وجود ندارد، كه ديدنش به باز كردن تمام چشم بيرزد»!

+نوشته شده در 87/03/29ساعت12:59توسط یه شاعر | |

روز اول را درس نمي خواني. خوش به حال هر كس كه از دين و زندگي خلاص شده. روز دوم ا هم با كتاب جلوي تي وي و ماهواره و هملت مي نشيني. و شب هم مي نشيني با خستگي تا دو و نيم شب مي خواني. عجب خريتي.(ببخشيد ها!) بعد از اين همه خوندن و حرص خوردن. مي روي سر امتحان. چشمات چهارتا مي شود. چند تا فحش به خودت مي دهي كه اينقدر خوندي و اين امتحان نيم نمره نيم نمره ، حسابي حالت را مي گيرد. ده دقيقه اي تمام مي كني و يه ربع هم محض ضايع نبودن مي نشيني سر امتحان . و مي آيي خانه.

 پارك كنار مدرسه چشمك مي زند. چه هوايي گرمي! ولي چه مناظري كه در اين پارك نمي بيني! از تجمع پسران معتاد تا سرنگ هاي كنار پارك. دلت مي سوزد...

جنايت و مكافات را تمام كردم. چقدر دوست داشتم جاي راسكلنيكف بودم. من از اونايي هستم كه داستايوفسكي مي گويد رنج كشيدن را دوست دارند. دلت براي سويدريگايلف مي سوزد كه با يه تير خود را خلاص كرد. اما انگار فئودور خان خود هم از آخر قصه خوشش نيامد. آخر هميشه كه خوشبختي نيست. البته رعيت جماعت بعضي چيزها را نمي فهمد.

 الان مي گوييد عجب انسان خودخواهي . مگر عهد مظفرالدين شاه است كه رعيت و سرور داشته باشيم.

نه جانم. گاهي آدم ها خود را رعيت مي كنند.

تازگي ها خدا را گم كرده ام. تو مي داني كجاست؟

 

اشك در حلقه ي چشمت شد و تدبير نكرد

درد دامان تو را چاره و تعبير نكرد

دست در زلف گرانش زدي اما چه رسيد؟

هر چه گفتي ز غمت ناله ي شبگير نكرد

+نوشته شده در 87/03/06ساعت9:33توسط یه شاعر | |

سلام.

1.امروز دو تا گنجشك داشتند با هم مي جنگيدند. البته يكي از آنها خيلي بدجنس بود. بال اون يكي را مي گرفت. بدبخت آويزون شده بود.
شاعر ميگه:

به چشم خويش ديدم در گذرگاه        كه زد بر جان موري مرغكي راه
هنوز از صيد، منقارش نپرداخت    كه مرغ ديگري آمد كار او ساخت

2. وحشيانه ترين منظره عمر خود را ديدم كه آقا كامران با گزارش خود نشان داد. تنبيه معلم تا سر حد جنون!
اميدوارم اين معلم ها كه نمونه اش را خيلي جاها و در مدرسه خودمان هم ديده ايم از بيخ و بن كنده بشه!اينها معلم نيستند.
به نظر من بايد اعتراض شديدي به آموزش و پرورش بشه كه هر معلمي را هر بي صلاحيت و وحشي را معلم مي كنند. ببخشيد بد حرف زدم. اين گزارش خيلي تاثير داشت. انگار آدم با تمام آرزوهايش خورد مي شود.

3. تازگي جنايت و مكافات را مي خوانم ... نمونه اي از واقعياتي است كه در طبقات پايين ديده مي شود. فقر، مكافات، بيماري، جنايت... داستايفسكي انسان را مجبور مي كند با او راه بيايد. و قهرمان داستان او را لمس كني. و همراه با او گريه كني. قتل كني. متنفر بشي و...
جنگ و صلح هم در صف كتاب ها است. بايد بخوانمش.
نمايشگاه كتاب هم تمام شد. تا سال بعد...

4.
            خدا روستا را...!
                       بشر شهر را...!
                        
              ولي شاعران آرمانشهر را آفريدند.
          
                   كه در خواب هم
                     خواب آن را نديدند.                         قيصر امين پور

5. خدانگهدار...

+نوشته شده در 87/02/26ساعت13:52توسط یه شاعر | |

تازگي ها يك كمي باد تابستون(!)  داره مي خوره تو كلم... حالي مي كنم.
بعد به دوستم ميگم فلاني فقط سه هفته ديگه مدرسه ميريم. و بعد شروع مي كنه به ناله:
احمق ... (سانسور) بعد از اون بايد يه ماه امتحان بدي بعد تابستون بياي مدرسه...
من هم حالم بدجوري گرفته مي شود. چند تا حرف بد بهش مي زنم و ميگم: حالا يه كم در خوشحالي من همكاري مي كردي نمي مردي.
انگار فكر بدي نيس...
لبخندي با خرسندي مي زند...
اول مرسه يه كم به من حال داد و گفت رشته انساني هم ميذاريم . من هم گفتم هورا... ميرم انساني... اما بعد مشاور مياد ميگه فقط هفت نفر متقاضي داشتيم. يكي مي زني تو سرت خودت يكي هم تو سر شانست.
شايد من مي خوام يه دانشمندي چيزي بشم خدا اينقدر كوه ميذاره جلو پام.!
و حالا من مانده ام امسال با يه عالمه كتاب كه مي خواستم بخوانم و هنوز نتونستم. از اول سال (86) حماسه حسيني را فقط  يه جلد رو با زور به اتمام رساندم.
آخه نونت نبود آبت نبود... كه خودت رو گرفتار اين مدارس نمونه كردي. والله مثلا ما نمونه ايم . اينقدر معلم ها و مدير و معاون مي زنم تو سر ما كه شما احمقيد و دور از جون شما هيچي حاليتون نيس كه فكر مي كنيم بايد مدرسه استثنايي بوديم تا نمونه!
آخه بابا ما كه ديگه كنكور هم نداريم متاسفانه ديگه مي خوايم چي كار اين چيزا رو... اصلا مدرسه چيه؟ ها؟....
عصباني ميشه آدم.
تازگي ها هوا بس ناجوانمردانه گرم است. ما نفهميديم كي بهار شد. اصلا بهار داره تموم ميشه.
كوير شريعتي را مي خوانم. چقدر عصباني است. مثل خودم. كه گاهي خيلي عصباني هستم و زمين و زمان را به هم مي پيچم تا فرياد بزنم. اما براي اين آدما كه گاهي اين شكلي مي شوند خوب است. و براي فرياد زدن. اصلا شريعتي يعني فرياد. شريعتي يه نوع فرياد است و مطهري نوع ديگرش...

اين هم از خودم:
مگر كجاست خدايت؟
به روي سنگ كبود؟
به روي لاله ي سرخ؟
و يا هميشه حضورش براي تو گنگ است؟
و تو كلاف گره خورده اي به روي چنار...
نماز تو به روي كدام تابوت است؟
به زير كدامين سنگ بي نام و نشان؟
هميشه فاصله ايست بين خواب و بيداري
هميشه هيچ چيز نبوده هيچ و محال
فلاسفه ي شهر را به گرد آريد
از او بپرسيد جاي سنگ قبر و طواف
بپرسيد چرا خواب تو چنين خسته است
بپرسيد چرا اين همه چرا چرا؟


قررررررررررررربونتون ...
خدا پشت و پناهتون...

+نوشته شده در 87/02/08ساعت17:43توسط یه شاعر | |

آي ي ي ي ي ي ي ي ملتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت
اگه گفتين امروز چه روزيه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اصلا نمي دونم اين روز به اين مهمي رو چرا چرا تو تقويم نذاشتن.
اما ...

دوست بهاري من!
اين روز هميشه در قلب من است.
امروز يعني فردا ... يعني چهارم اردي بهشت..........
تولد يه ارديبهشتي گله  ....... كه من بهش مديونم.
با صداي پاي بهار اومد تو دنيا.
جنس : مونث                               

سن : در انفوان جواني، ميره تو 18

نام: مهتا......... مثل ماه.

اي دختر بهشتي ارديبهشتي..............
ميلاد بهاريت مباركككككككككككككككككككككككككك
اگه مشكلي كه هست نبود يه هديه خوشگل از طرف من داشتي.......
اما چه كنم كه روزگارررررررررر يه كم بي معرفت شده.
تو كه از اون فاصله دور واسه من هديه فرستادي و منو شرمنده كردي.
منو ببخش و اين هديه ناقابل رو از من قبول كن.
حالا همه دستا بالا......     
دست دست دست....... تولد تولد تولدت مبارك
                                   مبارك مبارك تولدت مبارك
                    بيا شعمارو فوت كن
                                    كه صد سال زنده باشي.....
okkkkkkkkkkkkkkkkkkk
مي بينيد همه ارديبهشتي ها گلند..... ماه..... يه تيكه جواهر...
دوستاي منند ديگه.
از قديما گفتن دوري و دوستي........
اين دومين تولديه كه يه گوشه اي از دلت من هم توش هستم.
كاش تو تولدت يه شمع هم جاي من بذاري روش.

تقديم به مهتا:
(شعر خودم رو برات آف مي زنم)

گزيری ندارم که شعری بگويم

دل نازکت را به نحوی بجويم

بگويم که پشتم به خورشيد گرم است

زمانی که گل می کنی روبرويم

وحالا در اين قحطی آب واحساس

دلم را کجا -مثل دستم - بشويم؟

از اول تو بی پرده با من نگفتی

که بی پرده حالا من از خود بگويم!

من از تشنگی های خود با تو گفتم

واز مخزن بغض ها در گلويم

جواب تو تکرار تلخ عطش بود

و سنگی که لغزيد سوی سبويم

گل لحظه ها را-به مفهوم مطلق-

اجازه ندادی کنارت ببويم

اجازه ندادی که چشمت بيفتد

به چشم سکوت من و های و هويم

وحالا.............

تو با برق الماس چشمت clickكن:

بميرم؟ بمانم؟ بخندم؟ بمويم

+نوشته شده در 87/02/03ساعت19:47توسط یه شاعر | |

سلام به دوستاي پرتقالي خوبممممممممممممممممممممممممم

عيدتووووووووووووووووووووووون مبارك

به قول فرشيد منافي:

قرررررررررررررررررررررررررررررررربونتون برم

يه شعر از مرحوم قيصر امين پور:

- آسمان را...!
ناگهان آبي است!
(از قضا يك روز صبح زود مي بيني)
دوست داري زود برخيزي
پيش از آنكه ديگران چشم خواب آلود خود را وا كنند
پيش از آنكه در صف طولاني نان باز هم غوغا كنند
در هواي پشت بام صبح  با نسيم نازك اسفند
دست و رويي را بشويي
حوله ي نمدار ونرم بامدادان را روي هرم گونه هايت حس كني
و سلامي سبز توي حوض كوچك خانه به ماهي ها بگويي
سفره ات را وا كني - نان و پنير و نور-
تا دوباره فوج گنجشكان بازيگوش بر سر صبحانه ات دعوا كنند
دوست داري بي مهابا مهربان باشي
تازه مي فهمي مهربان بودن چه آسان است،
با تمام چيزها از سنگ تا انسان
دوست داري راه رفتن زير باران را
در خيابان هاي بي پايان تنهايي
دست خالي باز گشتن از صف طولاني نان را
در اتاقي خلوت و كوچك رفتن و برگشتن و گشتن
لاي كاغذ پاره ها
نامه هاي بي سرانجام پس از عرض سلام...
نامه هاي ساده ي باري اگر جوياي حال و بال ما باشي...
نامه هاي ساده ي بد نيستم اما...
نامه هاي ساده ي ديگر ملالي نيست غير از دوري تو...
گپ زدن از هر دري،
با هر در و ديوار
بعد هم احوال پرسي
با دوچرخه با درخت و گاري و گربه
با همه، با هر كس و هر چيز
هر كتابي را به قصد فال وا كردن
از كتاب حافظ شيراز تا تقويم روي ميز
آب پاشي كردن كوچه غرق در ابهام بوي خاك
در طنين بي سرانجام تداعي ها...
با فرود قطره قطره قطره هاي آب روي خاك
سنگفرش كوچه اي باريك را از نو شمردن
در ميان كوچه اي خلوت رو به روي يك در آبي
پا به پا كردن
نامه اي با پاكت آبي
- پاكت پست هوايي-
بر دم يك بادبادك بستن و آن را هوا كردن
يادگاري روي ديوار و درخت و سنگ
روي آجر هاي خانه
خط نوشتن با نوك ناخن روي سيب و هندوانه
قفل صندوق قديم عكس هاي كودكي را باز كردن
ناگهان با كشف يك لحظه
از پس گرد و غبار سال هاي دور
باز هم از كودكي آغاز كردن
روي تخت بي خيالي، روي قالي، تكيه بر بالش
در كنار مادر و غوغاي يكريز سماور
گيسوان خواهر كوچكترت را با سرانگشتان گيجت شانه كردن
و انار آبداري را توي يك بشقاب آبي دانه كردن
امتداد نقش هاي روي قالي را با نگاهي بي هدف دنبال كردن
جوجه ي زرد و ضعيفي را كه خشكيده
توي خاك باغچه با خواندن يك حمد و سوره چال كردن
فكر كردن، فكر كردن در ميان چارچوب قاب باران خورده ي اسفند
خيرگي از ديدن يك اتفاق ساده در جاده
ديدن هر روزه ي يك عابر عادي
مثل يك يادآوري در سراشيب فراموشي
مثل خاموشي
ناگهاني مثل حس جاري رگبرگ هاي يك گل گمنام
در عبور روزهاي آخر اسفند
حس سبزي، حس سبزينه!
مثل يك رفتار معمولي در آيينه!
عشق هم شايد
اتفاقي ساده و عادي است!

+نوشته شده در 87/01/01ساعت8:57توسط یه شاعر | |

به نام دوست...

با سلام به همه شما دوستان با مرام وبلاگ و غير وبلاگي...

اول بگم بابت بي معرفتي شرمنده...

همه تلافي ها رو گذاشتم واسه تابستون...

باور كنيد وقت ندارم... مدرسه نميذاره...

يه جمعه هم خونه بوديم آزمون ميذارن واسمون....

اين آبجي كوچك را ببخشيد.

 

از نامه آبكي بدم مي آيد

از نفرت زيركي بدم مي آيد

صد بار تو را گفتم و يك بار دگر

از شاعر پولكي بدم مي آيد

+نوشته شده در 86/11/29ساعت19:32توسط یه شاعر | |

سلام.
اول این این رو تسلیت میگم.
از همتون عذر می خوام که سر نمی زنم بهتون. نمی دونم چرا اینقدر بی حوصله شدم. وقتی میام اینترنت دلم می خواد ول بچرخم و هیچ کاری نکنم.
فکر نکنید نمیام ها. خیلی وقتا میام ولی ببخشید اگه نظر نمیدم. دل و دماغ وبلاگ نویسی ندارم. انشاءالله تابستان جبران می کنم. با اینکه اون موقع هم مدرسه دارم.
اما باز سرم خلوت تره.

***************************
تولدم هم گذشت. و من حالا وارد شانزده سالگی شدم.
از مهتای مهربان که اینقدر به فکر منه تشکر می کنم.
از فاصله دوری که شهرهامون داره اما یک هدیه قشنگ یه کتاب خوشگل برام فرستاد.
مهتا جون امیدوارم بتونم جبران کنم. حسابی منو شرمنده کردی. و همه دوستای خوب دیگه که یاد من بودن و تولدم رو تبریک گفتن.
باز از یاسمن عذرخواهی می کنم که نتونستم روز تولدش بیام.

***************************
این هم شعری برای عاشورا:

زمین چه ماتم و غمگین نشسته است امروز
تمام زمین و زمان شکسته است امروز
به روی خاک های بی هواس و سرگردان
فلک بگو چه قلبی شکسته است امروز؟
چرا قافیه را سر بریدند؟ چرا؟
ببین دست شاعر چه پینه بسته است امروز
سیاه و سیاه و سیاه و سیاه
کدام کوچه که پرچم نبسته است امروز
نماز شام غریبان، نماز خون و نیاز
نماز چراغ های خسته است امروز

+نوشته شده در 86/11/02ساعت10:15توسط یه شاعر | |

godfother......
و آل پاچینو. و چشم های عمیقش...... و صدای محزون و گرفته اش... اصلا انگار اسطوره ایست برای خودش...
الان که به موسیقی فوق العاده پدرخوانده گوش می کنم انگار در فضا سیر می کنم.....
بعضی از آدم ها انگار یک اندوه عمیقی در چهره شان دارند که هیچ وقت از نگاه کردن به آنها خسته نمی شوی....
پاچینو از اون آدم هاست.                              

************************************
روسری آبی... گاو...
این اسم ها آشنا هستند. عزت الله انتظامی با بازی فوق العاده اش که او هم با چشم هایش خیلی جادو می کند. صحنه ای که در روسری آبی جلوی همه ی فرزندانش همه چیز را کنار می گذارد و ترک می کند تا با دختر پاپتی روسری آبی ازدواج کند. وای... محشره.
یا وقتی در گاو این ور و اون ور میره و مثل گاو...

************************************
نمی دونم چرا هوس کردم یادی از این دو هنرمند کنم...

راستی از اینکه سر نمی زنم لطفا دلگیر نباشید....

لطفا وبلاگ هاتون را ول نکنید.

شاد باشید.....فعلا.....

درگیر خواص عشق کردید مرا

سیمان و ملات عشق کردید مرا

یک لحظه به خود آمده ام بگریزم

در بند و خراب عشق کردید مرا

+نوشته شده در 86/10/16ساعت8:51توسط یه شاعر | |